مدتهاست که مسئله ی چیستی رابطه ی اخلاق و سیاست و یا اساسا قائل بودن به همچین رابطه ای ( یا به اصطلاح موسوم به اخلاق سیاسی ) بسیاری رو به آن داشته که در تجسس این مسئله جنبشی کنند .
شاید درنگ به تعریفی اجمالی از اخلاق که بی شک خالی از اشکال نیست بیشتر ما را درسمت گیری خودمان در طرح مسئله ی چیستی رابطه ی اخلاق و سیاست یاری کند . ما اخلاق را کنشی بیرونی ( چه فیزیکی و چه غیر فیزیکی ) از ذهنیتی میدانیم که خود را درگیر چهار چوبهایی کرده که این چهارچوب ها به عنوان خط قرمز رفتاری در آن ذهنیت مطرح هستند .
حال باز میگردیم به مسئله ی رابطه ی اخلاق و سیاست . در ایران از نگاه سیستمی سیاسی ، موسوم به مردم سالاری دینی قائل بودن به وجود این چنین رابطه ای در بعدی شبه اخلاقی مطرح است . بدان معنا که در سیاست ، این دسته بر آنند که به اصطلاح خودشان سیاست را اخلاقی کنند . حال ما با طرح فرضی نزدیک به واقعیت که اخلاق امری قطعا نسبی است به تبیین و نقد این مسئله از دید طرفداران جریان مردم سالاری دینی میپردازیم . در وهله ی اول در نگاه به این نگرش ما به این نتیجه میرسیم که برای تحقق این رابطه بین سیاست و اخلاق ( اخلاق سیاسی ) هر انسان به اصطلاح سیاسی باید پیش از این اخلاق مدار بوده باشد تا بتواند دست به کنشهایی سیاسی بزند که از فیلتر اخلاق گذشته باشد . البته پسوند دینی نیز که صفتی نسبی برای مردم سالاری ( دموکراسی ) است خود بیانگر این دیدگاه است که سیاستمدار مد نظر علاوه بر برچسب اخلاقی باید دیندار هم باشد .
در نگاهی بینا تر در می یابیم تناقضی حل ناشدنی در بطن این مسئله هست . آن تناقض هم بر اصل تعریف ناپذیر بودن سیاست ( نگاهی به آراء مراد فرهاد پور در مقاله ی نا-چیزی سیاست ) است . سیاست که اساسا نوعی بازی منفعت طلبانه بر پایه ی ابزارهایی اقتصادی ، هنری ، روانشناسی و . . . است چگونه میتواند صفتی نسبی برای اخلاق در اصطلاح اخلاق سیاسی باشد ؟ چگونه کنشی برآمده از تفکر در قید چهار چوبهای رفتاری میتواند ارمغانی قابل توجه در بازی های سیاسی – اقتصادی داشته باشد ؟
براستی مصداق بارز این ارمغان ها انزوای ایران در جهان به هنگامه ی جریان سیاستهای خارجی اتخاذ شده از سوی دولت نهم در جهان بود . کشوری که نماینده ی آن بسیاری از هنجارهای بین المللی بر نمیتابد براستی جز انزوا چه انتظاری دارد ؟ غیر اخلاقی پنداشتن بسیاری از هنجارها ی غیر استعماری در روابط بین الملل توسط دولتمردان چند سال اخیر ما علتی بود که معلول آن اتخاذ سیاست هایی این چنین در روابط خارجی ایران بود . البته شایان ذکر است این مباحث در بستری از تفکرات شکل گرفته از توهم اینکه (( آنکه با ما نیست بر ماست )) مطرح میشود یعنی حتی ما میتوانیم پسوند غیر استعماری را از هنجارهای بین المللی جدا کنیم زیرا اساسا در روابط بین الملل هیچ هنجاری استعماری نیست . اخلاق گرایی های احساس آلودی که نه تنها خواهان آزادی خود از بندهایی موهوم است که صرفا در ذهن خودشان شکل گرفته که خواهان آزادی همه ی مظلومان جهان مانند ضعیر و کنگو ، چاد و . . . از این بند ها است . توهمی شایع در ایران که همه جای جهان را دربند قدرتهای استعمارگر احساس میکند جز ایران را .
باز هم تاکیدی بر این نکته که کم نیستند اتفاقات نا میمونی که بر پایه ی اخلاق گرایی سیاستمداران یا اخلاق گرایی مردم و یا حتی گرایش مردم به احساساتی شبه اخلاقی در عرصه ی سیاست ایران اتفاق افتاده . یکی از مهمترین این اتفاقات انحصار فعالیت سیاسی در حوزه ی تصمیم گیری به واجدان شرایطی که هم اخلاق گرا باشند و هم دیندار ( صرفا اسلام ) است ، چه بسیار اندیشمندانی در این حوزه ها بوده اند که چون اخلاق مدار ( اخلاق اسلامی ) نبودند سرنوشتی جز کناره گیری از این عرصه را نداشتند که شاید مهندس بازرگان از زمره ی مهمترین این اندیشمندان بود که در پی عواقب به اصطلاح حماسه ی فتح لانه ی جاسوسی ناچار به استفا شد .
تناقض مضحک اخلاق سیاسی در مردم سالاری دینی در آنجا به خوبی نمایان میشود که این فعل سیاسی برآمده از تفکر این عده که از چهارچوب صرفا دین خارج میشود برچسب لیبرالیستی به خود میگیرد و جلوه ای همانقدر طنز به خود میگیرد که اصلاح آزادی در چهارچوب . و اما دیدگاهی دیگر در ایجاد رابطه بین اخلاق و سیاست وجود دارد که که موضعی به نوعی متضاد با دیدگاه اخلاق گرایی در سیاست دارد و آن دیدگاه سکولاریستی است .
سکولاریسمی که البته در ایران به عنوان کفرگویی سیاسی ، سعی در جدایی مردم از دین ، نفوذ افکار بیگانه در سیاست ایران و . . . تعبیر میشود ( البته فقط توسط شبه روشنفکرانی مانند جناب آقای رحیم پور ازغدی ) . این جریان تفکری شکل گرفته بر بستر جدایی دین ( یا اصولا هر نوع تفکر انحصار گرا و منحصر شده به عده ای خاص ) و سیاست است . سکولاریسم با نگاه به دین به عنوان عالی ترین مرجع سعادت اخلاقی یا معنوی بشر ، سعی در جدایی آن از سیاست ( به اصطلاح عام بی پدر و مادر ) دارد که از شکل گیری بستر آلودگی دین توسط سیاست جلو گیری کند . اگر براستی سکولاریسم محدود کننده ی دین است پس چرا در کشوری مانند هلند که که با اتکا به سیاست ورزی های سکولاریستی آزادی های اجتماعی به معنای واقعی کلمه به اوج خود رسیده برای اولین بار در اروپا ساحل اختصاصی برای بانوان محجبه پدید آمد ؟ و اما کجاست ساحل بانوان غیر محجبه در ایران مردم سالار ؟
براستی در برهه ای از زمان که در دیگر سوی جهان متفکرانی مانند یورگن هابرماس دراندیشه ی طراحی ساختاری نوین از نظم سیاسی-اجتماعی با نام فراسکولاریسم هستند چرا ما هنوز در پی نفی و نه حتی بررسی این نگرش سیاسی هستیم ؟ راهکار اصلی سکولاریسم برای اتخاذ سیاست در چهارچوب خط قرمزهای رفتاری این است که به جای سیاسی کردن اخلاق ( اخلاق سیاسی ) سیاست را اخلاقی کنیم یعنی در گذار از مردم سالاری دینی به سکولاریم به نقطه ای برسیم که آنجا قائل به اصطلاح سیاست اخلاقی باشیم به جای اصطلاح اخلاق سیاسی . در ایران عموما روشنفکران سوسیال دموکرات معتقد به این نگرش رابطه ی اخلاق و سیاست هستند اما بی شک دیگر روشنفکران ما از جمله لیبرال دموکراتها و همه ی فعالان تحقق حقوق بشر در ایران نیز از این سیاست حمایت میکنند . رابطه ای که در آن کفه ی ترازو به نفع سیاست سنگینی میکند .
البته شایان ذکر است با توجه به تفکرات اسلامی و با استناد به آیات قرآن این نکته بسیار قابل توجه است که نه تنها این نگرش با تفکرات اسلامی مغایرت ندارد که از سویه ای خاص کاملا اسلامی است ، از سویه ای که خداوند متعال به گرویدگان به دین اسلام توصیه ای بسیار اکید درباره ی علم آموزی میکند که از طریق آن بتوانند در جهان دست به ترویج اسلام و توحید مد نظر اسلامی بزنند . براستی در جهان مدرن و پس از انقلاب صنعتی سیاست و اقتصاد در زمره ی علوم نگاشته شده اند تا به کی میخواهیم با آنان برخوردی کاملا غیر علمی و به اصطلاح هیئتی داشته باشیم ؟
در پایان جمله ای از ناپلئون : سیاست هیچ قلبی ندارد فقط مغز دارد .