از توهم آزادی تا حقیقت اسارت

گفتاری در باب دگردیسی های اجتماعی در جوامع مدرن

( دگردیسی اینهامانها به ضد خود )


در جوامع امروز جهان امر دگردیسی مفاهیم اجتماعی و اینهمانهای فلسفی به ضد خود به امری اپیدمیک تبدیل شده است ، و این پروسه ی معنا سازی تا جایی پیشرفت کرده است که به نوعی حتی تصویری غیر حقیقی از ماهیت پیشرفت در اذهان کثیر افراد این جوامع پدید آورده است . اذهانی که صرف معنی یافتن پیشرفت را در اخلاق نقد به معنی خط بطلان بر هر تفکر ایدئولوژیک یافته اند . پاره گفتارهای این حقیر در این یادداشت صرف تبیین نشانه هایی از انحطاط شعار آزادی بخشی مدرنیته و نه تبیینی تبارشناسانه ی خود آن و همچنین توصیف دگردیسی آرمان آزادی به واقعیت اسارت در فرآیند های اجتماعی – سیاسی قرون گذشته است .

فرآیند هایی چون انقلاب های سیاسی و کارخانه های فرهنگ سازی که ساختار ذهنی جوامع درگیر این امور را تا سر حد نقد و نفی حقیقت تکثرگرایی پیش برد و جمعیت انسانی این جوامع را دچار مسخی سلسله وار و تنزلی جهش یافته به سربازان گمنامی کرد که پیشبرنده ی اهداف خالقان این فرآیند ها بودند . فرآیند هایی اجتماعی که سعی در دسته بندی آدمی به دسته هایی کرد که المانهای شناخت آنان محدود به شناخت عقل و یا حتی محدود تر یا به تعبیر بهتر صرف شناخت توسط عقل مدرن بود . ساخت صرفا نوع خاصی از انسان توسط کارخانه های فرهنگ سازی  که به اصطلاح فرآیند متمدن سازی در وی نهادینه شده غایت شعار افسون زدایی از تفکر بشر مدرن بود . نکته ای که افزودن آن در این مبحث بیشتر ما را به سمت نگاه دقیق تر به فرهنگ مدرن و نه جهت گیری نسبت به آن یاری خواهد کرد این است که در بررسی لغت شناختی کلمات مدرن ، مدرنیسم ، مدرنیته و مدرنیزاسیون در زبانشناسی  فلسفی باید این نکته را مد نظر قرار داد که مدرنیته جدای معنای متفاوتی که در متون فلسفی – اجتماعی دارد ، کاربردی تاریخ مآبانه در نیز در آن متن و در متن این حقیر ایضا داراست . بدین معنی که مدرنیته نه مفهومی به غایت فلسفی که مفهومی اجتماعی – تاریخی است که معرف تحول فکری در تاریخ بشر در قرون گذشته میلادی است . مفهومی که برای توصیف انقلاب وی برابر هر مفهومی که تطابق با عقل ساختار گرا ( گاها صرفا علم گرای ) وی ندارد به کار میرود که البته توجه به این نکته امری حیاتی در بررسی های فلسفی است . این نکته به صرف این بیان شد که اعتراضی به روشنفکرانی (؟) باشد که در به کار گیری اشتباه این لغات از یکدیگر سبقت میگیرند .

سالهای ابتدایی قرن گذشته میلادی در هاله ی توهمی از یافتن شاهراه خوشبختی در حال سپری شدن بود . ندای روشنگری صرف در باب یافتن حقیقت ناب – که بی شک فرض-پنداری این مقوله کفری در آیین عقل-گرایان بود – در هر کجا و ناکجای درگیر توسعه ی صنعتی طنین افکن شده بود . البته این ندای آزادی که اساسا بند آن هنوز در فرآیند نابودیش تلویحا نیز حتی مشخص نبود  بعد از درنوردیدن فرانسه ، اسپانیا را نیز درنوردید بود . ندایی که سالها در گوش مردم اروپا چون زنگی صدا کرده و تصوراتی نیز از امر آزادی به آنان بخشیده بود که بی شک به تصور اکنون ما از قصاوت نزدیکتر است . بیرق افسون زدایی که شعاری شکل گرفته در بستری از افسانه ها بود در حال گردش در اروپا بود ، غافل از اینکه افسون زدایی از افسانه پارادوکسی منگوله وار در پی این بیرق است و همچنین نسبیت گرایی و کثرت گرایی امری بی معنا در نمایش تراژدی پیشرفت .

بعد از گذار از قرون 18 و 19 میلادی و پس از مرگ نیچه فرآیند مدرنیزه شدن ( کردن ) جوامع دارای این پتانسیل در قرن 20 وارد مرحله جدیدی شد . ضعف یا گاها عدم وجود فلسفه ی وجودی برای انجام فرآیند های نو سازی ( تخریب ) و نه مدرنیزاسیون که بل صرف تصویری غیر حقیقت گرایانه از آن در قرون گذشته ، موجبات تولید علم گرایی ( علم پرستی ) در جامعه روشنفکری اروپا شده بود . نزاع با این نوع از جهان بینی مرسوم سالها بود که حتی در بعد گسترده ی آن که اساسا نقد خود عقل که شامل قوه های درک علمی نیز بود آغاز شده بود . منظور از نزاع و نقدها ، نقد های وارد به فرآیند عینی کردن این تفکرات ( عقلگرایی ) در جهان واقع است و نه صرفا نقد خود عقل ( که سابقه ای بس طولانی دارد . ) . اما نقد ها در همینجا به اتمام نرسیدند . پیرو مباحث شکل گرفته در سالهای ابتدایی قرن گذشته ی میلادی در باب عقلانی کردن ( نقد عقلی ) هر چیزی در پس نام روشنگری و نتایج این امور چون صنعتی شدن فرهنگ و متعاقبات آن که مطمعنا شیء وارگی ابژه های انسانی اساسی ترین آن بود ، نقد هایی از سوی حلقه ی انتقادی موسوم به مکتب فرانکفورت مطرح شد که بی شک کتاب دیالیکتیک روشنگری مهمترین دست آورد این نقدها بود . اساس این کتاب که توسط تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر نگاشته شده دگردیسی امر روشنگری در جوامع مدرن بود . دگردیسی امر روشنگری در جوامع در حال توسعه و همچنین جوامع توسعه یافته بدین صورت شکل میگرفت که امر روشنگری در عین حذف تفکرهای غیر مستدل از دیدگاه عقلی ( عقل علم گرا ) در انتقاد از فرآیند مدرنیزاسیون و همچنین حذف چنین دیدگاه هایی از کلیه ی المانهای سازنده ی جوامع مدرن و باز کردن بندهایی بس فراوان از دستان بشر مترقی ، خود به نوعی دیگر در حال بستن بندهای دیگر بر همین دستان بود . بدین صورت که در عین گشودن فضایی متفاوت و جدید در نقد همه چیز ، در حال تخریب هر ساختار قابل شناخت متافیزیکی بود . به تعبیر دیگر چون به نوعی هر ساختار متافیزیکی شکل خود را پذیرفته ( چون فقط در این صورت دارای ساختار است ) دیگر نمیتواند کنش انقلاب درونی خود را حفظ کند یا به تعبیری بتواند بر ضد خود انقلاب کند پس قابل نقد است . تنها امری که قابل نقد نیست انتقاد است . روشنگری در فرآیند مدرنیزه کردن ، پیشرفت را صرفا چرخه ای از دگردیسی ها و بازیافت ها یافته که هیچ گاه نباید متوقف شود . هر توقفی نشانی ای از به وجود آمدن فضای نوینی در نقد است . آزادی بخشی به شیوه ی ناپلئونی و افسون زدایی به شیوه ی روشنگری در عین تفاوت های وجودی در امور فلسفی دارای نتایجی دقیقا یکسانند . دگردیسی اوامری چون آزادی بخشی و شیوه ی نوینی از زندگی محتوم به خوشبختبی ، به امر اسارت و بردگی انسان شیء واره روح نظام نوین جهان انسانی است .

شاید صرفا با تقابلی نسبیت گرایانه با آراء نیچه بتوان این امور را توضیح داد . نگاه به 2 اصل تفکر نیچه بطور توامان یعنی اراده ی معطوف به قدرت و بازگشت جاودان ما را در دو راهی انتخاب یکی از 2 اصل شبه متضاد وی قرار میدهد . خلاصی از این دو راهی انتخاب نگرشی نسبی گرایانه به این اصول است . در سالهای بعد از مرگ نیچه و دوران نقد آثار وی ، تفاسیر متعددی از آثار وی انجام شد . نقد این دو امر مهم که بی شکی المانهای اصلی سازنده ی اندیشه او بودند مفسران وی را دچار چالشی عمیف در فهم وی کرد . چگونه میتوان در عین قبول ناخودآگاهی که معطوف به قدرت است این نکته را پذیرفت که اساسا هیچ مطلقی در جریان نیست الا تغییر هر امر تمامیت خواه به ریشه ی خود که مطلقا شبیه آرمان اینچنین امری نیست . پس اینگونه ببینیم که مدرنیته در عین وجود تمامیت خواه خود که به نوعی جسمی تغییر یافته از روحی کهن الگوست ، در حال بازگشت به اموری است که از آنان گریزان بود است . و دقیقا به خاطر همین نکته اساسا کهن الگوست .

جستاری به کتابی تحت عنوان تجربه ی مدرنیته اثر مارشال برمن ما در تبیین این امر یاری خواهد کرد : وی در فصل اول این کتاب به عینیت یافتن ( نه تشابه ) پروسه پیشرفت در عصر مدرن ( مدرنیته ) تحت الگوی پیشرفت ( که بل فروشد ) دکتر فاستوس در کتاب تراژدی فاوست اثر گوته کبیر اشاره میکند . مارشال برمن با بررسی نشانه های ادعای این امر مخاطب را به سوی این نتیجه گیری میبرد که پروسه پیشرفت در عصر کنونی چون تراژدی فاوست پایانی دایره وار را طی میکند .

نشانه های توضیح تغییر اینهمانها به ضد خود در امور فلسفی و مسلما در همه امور نشانه هایی بس فراوانند که اشاره به همه ی آنان بی شک از عهده ی این حقیر خارج است . سعی این حقیر در رهیافتی پی نشانه هایی بود که عنوان این مقاله ( پاره گفتار ها ) را به نوعی تبیین کند .

نقدی تکه تکه شده به اصلاحات

همه ما کمابیش با اصلاحات و سویه خاص آن در سیاست معاصر ایران آشنا هستیم . بی شک نیم نگاهی به ریشه های تاریخی اصلاحات و تبارشناسی این مفهوم در سیاست ایران ما را بیشتر برای کاوش در وجود پر پارادوکس و بی غایت ( شاید پرغایت تعبیر بهتری باشد ) این حرکت سیاسی یاری خواهد کرد .

به گفته بسیاری از سیاست دانان ، مجمع روحانیون مبارز اولین حزب اصلاح طلب ایرانی لقب گرفته است . زیرا اساسا در محیط سیاسی حاکم بر دوران ریاست جمهوری آقای رجایی به قبل ما داری صرفا یک حزب به نام حزب جمهوری اسلامی بودیم . که البته فلسفه وجودی حزب در جامعه شناسی سیاسی وابسته به تعدد ( کثرت ) آن است . به تعبیر دیگر بدون در نظر گرفتن حزبک ( حزب کوچک ) های غیر قابل فعالیت مانند ملی – مذهبی ها ، نهضت آزادی و مجاهدین انقلاب اسلامی ما دارای جامعه سیاسی حزب محور نبودیم  .

دیگر حزب سیاسی که در ایران به خیل عظیم اصلاح طلبان پیوست گارگزاران سازندگی بود . البته مشکلاتی به هنگامه پیوستن چند وزیر از کابینه آقای هاشمی رفسنجانی به این حزب پیش آمد که با دستور آقای خامنه ای باعث کناره گیری این وزرا از حزب و همچنین تضعیف این حزب شد . این حزب به دستور شخص آقای هاشمی رفسنجانی در سالهای پایانی دوران ریاست جمهوری ایشان تشکیل شد . البته شایان ذکر است که این حزب بنا به ارجاعی به کتاب “40 روز به خاتمی” تنها چند روز قبل از رای گیری دوم خرداد 1376 به حمایت از خاتمی برخواست . دیگر حزب فعال سال های اخیر جبهه مشارکت ایران اسلامی بود که بعد از واقعه دوم خرداد تشکیل شد . یکی دیگر از احزاب مهم و تاثیر گذار ایران حزب اعتماد ملی بود که مطمئنا کاملا با آن آشنا هستید و نیازی به توضیحات اضافی ندارد . البته ما احزاب اصلاح طلب دیگری هم داریم که در سیاست معاصر ایران هیچگاه حرفی برای گفتن نداشته اند.

جریان اصلاحات در ایران همیشه دارای ضعف های تئوریک فراوان بوده که شاید مهمترین ضعف این جریان نداشتن هیچ نوع تئوری برای توجیه فلسفه وجودیشان است که البته نداشتن هیچگونه خط مشی مشخص برای پیشبرد اهداف در آینده ( باری به هر جهت بودن ) معلول همین ضعف اساسی است . به تعبیری دقیق تر اصلاح طلب بودن به خودی خود دارای تعریفی اینهمان محور و متکی به خود نیست بلکه نیاز به توجیه وجود خود را در وجود دیگری میبیند . دقیق ترین تعریفی که میتوان از اصلاح طلبان کرد این است که اصلاح طلب کسی است که اصولگرا ( به تعبیر گذشته نه چندان دور اقتدارگرا ) نباشد . مصداق دقیق درستی این تعریف هم این است که افرادی مانند آقایان خلخالی ( قاضی معروف اوایل انقلاب ) ، عبدی ، کرباسچی ، حجاریان و میر حسین موسوی اصلاح طلب لقب گرفته اند ، در صورتی از نگاه سیاسی ( یا حتی نگاه های غیر سیاسی J ) هیچ شباهتی بین آقای کرباسچی و آقای خلخالی یا به همین نوع در صورت های دیگر وجود ندارد . پس دلیل این همه یکرنگ نمایی در اصلاحات چیست ؟

عرصه فعالیت اصلاحات عرصه اشتباهات سیاست مداران اصلاح طلب بوده است . یکی از مهمترین دلایل بروز این اشتباهات به تعبیری عام ناشی از یکدندگی بسیاری از کسانی بود که در دوران اصلاحات قدرت را در دست داشتند . با استناد به گفته های آقای کرباسچی بسیاری از آقایان اصلاح طلب دارای قدرت در دوران 8 ساله دولت آقای خاتمی ( و به خصوص خود آقای خاتمی ) توانایی شنیدن انتقاد را نداشتند و این یکی از دلایل بروز بحرانی بود که فاجعه آن چندی بیش نیست که دست و پای خود همین آقایان به اصطلاح اصلاح طلب را گرفته . کسانی که آقای گنجی را به خاطر انتقاد از آقای هاشمی رفسنجانی به باد انتقاد گرفته بودند حال خود پس از سربرآوردن اشتباهاتشان از پس دیوار کوتاه ندانم کاری مجبور به اعتراف به گناه نکرده که البته به تعبیر بنده گناه کرده ( البته نه گناهانی از این دست ) میشوند . اما ای کاش آقای هاشمی و دوستدارانشان به جای زندانی کردن آقای گنجی یا حتی نقد ایشان ، انتقادات وی را آویزه گوششان میکردند .

عقده های ناشی از ترس اصلاح طلبان دارای قدرت در راه پیشرفت جنبش دانشجویی شاید اساسی ترین دلیل انتقاد دانشجویان از خاتمی است . براستی چه کار کرد این سید همیشه خندان برای جنبش دانشجویی ما ؟ مسئله کوی دانشگاه ، دانشجوی ما را فلج کرد . ضرباتی که هم اکنون انجمن های اسلامی و تحکیم وحدت متحمل میشود ( عموما از سوی سپاه و نماینده آن در دانشگاه ها یعنی بسیج دانشجویی ) همه بازخورد برخورد حامیان ( به اصطلاح حامیان ) این دانشجویان آزادی خواه با مخالفان است . اگر امروز ما در جایگاه عقب نشینی در برابر بسیج و سپاه هستیم مقصر خاتمی ها و جریان حامی او هستند نه من دانشجو . تا کی دانشجویان هزینه بدهند بدون حمایت از سوی به اصطلاح حامیان ؟ تا به امروز کی دانشجوی ما به خواسته خود رسیده است ؟ آیا پس از قضیه کوی دانشگاه مطالبات دانشجویان برآورده شد ؟ عاملان محکوم شدند یا روزنامه خرداد دوباره شروع به انتشار کرد ؟ این به اصطلاح اصلاحطلبان برای کنار کشیدن پایه خود از این معرکه و توجیه گناهانشان در این دوره چند ماهه قبل از انتخابات دست به هر کاری زدند . تئورسین های عموما ناشی وابسته به گروه ها و احزاب حامی آقای میر حسین موسوی ( آقای حجاریان و امثالهم ) در سهل انگاری های پایان ناپذیرشان باعث سنگینی کفه ترازوی خصومت به سمت اصلاحات شدند . حامی های آقای موسوی که البته قسمت آخر فامیل ایشان یا از قلم می افتاد یا به اشتباه به آن تاکید میشد ( میر حسین موسوی خامنه ) تا جایی پیش رفتند که ندای وحدت با جناح اصولگرا را در دروغ ارتباط تحکیم وحدت با استکبار جهانی سر دادند . البته طیف علامه ی تحکیم وحدت ( البته در صورت قائل بودن به وجود طیف جعلی شیراز بر علامه بودن تاکید میکنم ) جز تاسف بر حال اینان کاری برای انجام دادن نداشت . به یاد می آورم روزی در ستاد دانشجویی مطالبه محوری ( یعنی دانشجویان فعال در این ستاد موضعی در طرفداری از کاندیدای خاصی نداشتند ) یکی از برنامه ریز های امور انتخاباتی آقای موسوی در مشهد رسما همه دانشجویان تحکیم وحدتی یا وابسته به انجمن های اسلامی مختلف را رسما خائن خطاب کرده بود چرا که تحکیم وحدت بعد از سالهای دولت آقای خاتمی کتاب ” گذار از خاتمی ” را نوشته بودند . بله این درست است ما دیگر از خاتمی و خاتمی ها گذر کرده ایم .

هیپی ها چه میخواهند ؟ (2)

Hippies

یکی دیگر از حرکت ها برای پایان بخشیدن به جنگ ویتنام ” بسیج ملی برای پایان دادن جنگ – ویتنام –” بود . MOBE  یا national mobilization to end the war  نام این بسیج همگانی بود . این حرکات با استقبال عجیب مردم حمایت شد . یکی از تاثیرگذارترین اقدامات این جنبش ، تظاهرات 100 هزار نفری مقابل پنتاگون در طول برگزاری ” کنوانسون دموکراتیک ملی ” بود . از دیگر مسائل تاثیر گذار در این برهه زمانی از تاریخ آمریکا فعالیت حزب پلنگ های سیاه – black panters – بود . همان طور که از نام این گروه ( حزب – معنای سیاسی حزب در اینجا مد نظر نیست ) پیداست ، این گروه برنامه ریز تحرکات سازماندهی شده برای بازپس گیری حق سیاهان در جامعه حال حاضر آمریکا بود . ( اگر به یاد داشته باشید شان پن در فیلم ترور نیکسون در پی تنفر از وضعیت حاکم در نظام سیاسی و اداری آمریکا ، خواستار عضویت در این گروه شد که البته به دلیل سفید پوست بودن با مخالفت اعضای گروه مواجه شد . ) این گروه به طور مختصر خواسته های خودشون را در بیانیه ای به عنوان ” آنچه میخواهیم ، آنچه باور داریم ” یا  ”"what we want , what we believe : black panters party platform and programs منتشر کردند . مفاد این بیانیه صرفا مربوط به سیاه پوستان و اعتراض به شرایط سخت آنان میشد . باز میگردیم به وقایع نگاری سال 68 . نکته ای که لازم به یادآوری میدانم این است که به دلیل تعدد مسائلی چون راه پیمایی ها ، شورش ها ، حمله پلیس به تظاهر کنندگان ، کشته ها ، اعتصاب های دانشجویان و . . . در این برهه زمانی بنده از ذکر آنان پرهیز میکنم . در میان اعتراضات دانشجویان آمریکا در شیکاگو و نیویورک ، خبر از اعتراض دانشجویان فرانسه به گوش میرسید . تظاهرات دانشجویان در فرانسوی تا جایی پیش رفت که این اعتراضات به اعتصاب 10 میلیون نفری از کارگران فرانسه و حضور 10 هزار پلیس ضد شورش در پاریس شد . جلسات تلاش برای صلح در ویتنام که در پاریس برگزار میشد از سوی هر دو سوی گفت و گو کنندهبه بن بست رسیده اعلام میشود . 5 ژوئن 1968 رابرت کندی دقایقی قبل از اعلام پیروزیش در مرحله ی اول انتخابات ریاست جمهوری در لس آنجلس ترور میشود . سرانجام جمهوری خواهان روی نیکسون برای کاندیداتوری به موافقت میرسند . همه تقاضا ها برای اجتماع هیپی ها توسط دولت رد میشوند . سناتور مک گاورن هم کاندیداتوری خود را از سوی دموکرات ها اعلام میکنند . MOBE در لینکلن پارک شروع به تمرینات و سازمادهی هایی برای مهار ضربه احتمالی پلیس ضد شورش میکنند . 6000 نیروی گارد ملی برای مهار شورش آماده میشوند . این هفته که به هفته همایش معروف است شامل تظاهرات ها و درگیری های فراوانی است . دموکرات ها و کاندیدای آنان مک کارتی حرکات پلیس را محکوم میکند . سرانجام پس از همه ی درگیری ها ریچارد نیکسون با 500 هزار رای اختلاف رئیس جمهور آمریکا میشود . مدتی بعد ” کمیسیون ملی بررسی دلایل بروز خشونت و جلوگیری از آن ” گزارشی تحت عنوان ” واکر ” با برچسب ” شورش پلیس ” منتشر میکند و وقایع اخیر را محکوم میکند . در سال 69 همه رهبران هیپی ها به دادگاه فرا خوانده میشوند . انجمن دموکرات های دانشجو هم به ” حزب رنجبران ترقی خواه ” و ” جنبش انقلابی جوانان ” تقسیم میشوند . 25 هزار نیرو از ویتنام به دستور نیکسون خارج میشوند . در همین سال فستیوال عجیب ” وودستاک ” در سالگرد ” فستیوال زندگی ” ( فستیوالی که هیپی ها برای مخالفت با ” کنوانسون مرگ ” دموکرات ها برگزار کرده بودند) برگزار شد . بابی سیل از رهبران هیپی ها پس از اعتراض های شدید به دادگاه با دستان و دهان بسته به دادگاه منتقل میشود . او را به 4 سال حبس به خاطر توهین به دادگاه محکوم میکنند . البته حکم او بعدها تغییر کرد . دو تن از رهبران پلنگهای سیاه توسط پلیس و با گلوله کشته میشوند . دادگاه همه رهبران هیپی ها را از اتهام توطئه تبرئه میکند اما عده ای از آنان را به دلیل ترغیب برای شورش محکوم به 5 سال زندان میکند ، که البته این حکم در دادگاه تجدید نظر لغو شده و همه ی آنان تبرئه میشوند . نیکسون در دور بعدی انتخابات هم رای کافی برای ابقاء در سمت خود را به دست می آورد اما پس از رسوایی واترگیت مجبور به استعفا میشود . وقایع نگاری ریشه های هیپیزم تمام شد اما این سلسله مقالات در باب هیپیزم ادامه دارد .

هیپی ها چه میخواهند ؟ (1)

“هیپی ها چه می خواهند ؟ یا  مانیفست هیپیزم ” اسم معروف ترین و جامع ترین بیانیه ی هیپی ها در تشریح آنچه آنان میخواهند ( آنچه آنان نمیخواهند ) است . این بیانیه در حقیقت متن سخنرانی جری روبین از رهبران جنبش هیپی ها در دهه 60 میلادی آمریکا در جمع دانشجویان برکلی در برکلی کمپوس ( استادیوم دانشگاه برکلی ) است . یکی از مهمترین وقایع در تاریخ نگاری ریشه های جنبش هیپیزم ، سلسله تحرکات جنبش های دانشجویی آمریکا در دهه 60 است . البته بزرگترین نمود این تحرکات در شیکاگو و نیویورک در سالهای 67 و 68 اتفاق افتاد . سالهای 67 و 68 اوج مخالفت های مردمی-دانشجویی با جنگ ویتنام بود . شاید اساسی ترین دلیل اتحاد گروه های مختلف دانشجویی در سراسر آمریکا همین مسئله مخالفت با جنگ ویتنام بود . در سال 67 ” انجمن ملی دانشجویان ” تصمیم به مخالفت جدی تر با سیاست های کنونی احزاب حاکم بر آمریکا گرفت و تا جایی پیش رفت که این انجمن و اکثر فعالان جنبش دانشجویی آمریکا تصمیم گرفتند که حزب سومی در جامعه سیاسی آمریکا درکنار احزاب دموکرات و جمهوری خواه به وجود بیاورند ( منظور احزاب دارای قدرت آمریکاست که توانایی اعلام کاندیدا برای انتخابات های مختلف را دارا هستند و نه احزاب منفعل که صرفا برای حفظ نماد دموکراسی در آمریکا به وجود آمده اند و دارای هیچ قدرت اجرایی تاثیر گذاز در سیاست آمریکا نیستند . ) . تقریبا اجماعی جزئی روی کاندیداتوری مارتین لوتر کینگ برای انتخابات ریاست جمهوری پیش روی صورت گرفت . اما گروه های چپگرا که خواهان قدرت بیشتری بودند با این مسئله مخالفت کردند و به حزب دموکرات پیوستند . البته عده ای دیگر از دانشجویان صرفا خواهان حذف جانسون از کاندیداتوری دوره بعدی انتخابات بودند ، این مسئله با رابرت اف کندی در میان گذاشته شد اما وی حرکت حذف جانسون از کاندیداتوری را نپذیرفت . در همین میان فعالان سیاسی در اتاق ابی هافمن در نیویورک گرد هم میآیند تا تصمیمی برای تشکیل فستیوالی در مخالفت با ” کنوانسیو مرگ ” دموکرات ها بگیرند در همین جلسه پل کراسنر این گروه را به نام ” هیپی ها ” میخواند . yippie  به معنی young international porotests party  است . در سال 68 بنجامین اسپاک که دانشجویان خواهان انتخاب وی به عنوان معاون کینگ در سمت ریاست جمهوری بودند از سوی دادگاه به خاطر تبلیغ برای فرار سربازان از جنگ فرا خوانده شد . در همین میان جمهوری خواهان نیز بی کار ننشستند و ریچار نیکسون را به عنوان کاندیدای مورد حمایت خود اعلام کردند . البته شایان ذکر است که درگیری پلیس و سیاه پوستان در اثر مبارزه آنان علیه نژاد پرستی در این برهه به اوج خود رسیده بود تا جایی که پلیس چندین بار به سوی این معترضان آتش گشوده بود . سناتور کندی در تصمیم خود تجدید نظر کرد و پا به عرصه ی انتخابات گذاشت . البته کاندیدای دیگر ضد جنگ سناتور یوگن مک کارتی نیز در رای گیری های اولیه برتری نسبی نسبت به پرزیدنت جانسون بدست آورده بود اما در پایان جانسون از دور اول رای گیری پیروز بیرون آمد . پس از پیروزی جانسون ، مارتین  لوتر کینگ در ممفیس تنسی ترور شد . این واقعه موجب شلوغی های فراوانی در سراسر آمریکا شد .

شعری از مرحوم حسین پناهی

ميزي براي كار

كاري براي تخت

تختي براي خواب

خوابي براي جان

جاني براي مرگ

مرگي براي ياد

يادي براي سنگ

اين بود زندگي ؟

unknown soldiers of imam zaman

a poem from jim morrison about unknown soldiers in all around the world

specially about unknown soldiers of imam zaman

in all of the world these soldiers are losers

جیم موریسون

Wait until the war is over
And we’re both a little older
The unknown soldier

Unborn living, living, dead
Bullet strikes the helmet’s head

Make a grave for the unknown soldier
Nestled in your hollow shoulder
The unknown soldier

And, it’s all over
The war is over
It’s all over
The war is over
Well, all over, baby
All over, baby
Oh, over, yeah
All over, baby
Wooooo, hah-hah
All over
All over, baby
Oh, woa-yeah
All over
All over
Heeeeyyyy

رابطه اخلاق و سیاست در ایران

مدتهاست که مسئله ی چیستی رابطه ی اخلاق و سیاست و یا اساسا قائل بودن به همچین رابطه ای ( یا به اصطلاح موسوم به اخلاق سیاسی ) بسیاری رو به آن داشته که در تجسس این مسئله جنبشی کنند .

شاید درنگ به تعریفی اجمالی از اخلاق که بی شک خالی از اشکال نیست بیشتر ما را درسمت گیری خودمان در طرح مسئله ی چیستی رابطه ی اخلاق و سیاست یاری کند . ما اخلاق را کنشی بیرونی ( چه فیزیکی و چه غیر فیزیکی ) از ذهنیتی میدانیم که خود را درگیر چهار چوبهایی کرده که این چهارچوب ها به عنوان خط قرمز رفتاری در آن ذهنیت مطرح هستند .

حال باز میگردیم به مسئله ی رابطه ی اخلاق و سیاست . در ایران از نگاه سیستمی سیاسی ، موسوم به مردم سالاری دینی قائل بودن به وجود این چنین رابطه ای در بعدی شبه اخلاقی مطرح است . بدان معنا که در سیاست ، این دسته بر آنند که به اصطلاح خودشان سیاست را اخلاقی کنند . حال ما با طرح فرضی نزدیک به واقعیت که اخلاق امری قطعا نسبی است به تبیین و نقد این مسئله از دید طرفداران جریان مردم سالاری دینی میپردازیم . در وهله ی اول در نگاه به این نگرش ما به این نتیجه میرسیم که برای تحقق این رابطه بین سیاست و اخلاق ( اخلاق سیاسی ) هر انسان به اصطلاح سیاسی باید پیش از این اخلاق مدار بوده باشد تا بتواند دست به کنشهایی سیاسی بزند که از فیلتر اخلاق گذشته باشد . البته پسوند دینی نیز که صفتی نسبی برای مردم سالاری ( دموکراسی ) است خود بیانگر این دیدگاه است که سیاستمدار مد نظر علاوه بر برچسب اخلاقی باید دیندار هم باشد .

در نگاهی بینا تر در می یابیم تناقضی حل ناشدنی در بطن این مسئله هست . آن تناقض هم بر اصل تعریف ناپذیر بودن سیاست ( نگاهی به آراء مراد فرهاد پور در مقاله ی نا-چیزی سیاست ) است . سیاست که اساسا نوعی بازی منفعت طلبانه بر پایه ی ابزارهایی اقتصادی ، هنری ، روانشناسی و . . . است چگونه میتواند صفتی نسبی برای اخلاق در اصطلاح اخلاق سیاسی باشد ؟ چگونه کنشی برآمده از تفکر در قید چهار چوبهای رفتاری میتواند ارمغانی قابل توجه در بازی های سیاسی – اقتصادی داشته باشد ؟

براستی مصداق بارز این ارمغان ها انزوای ایران در جهان به هنگامه ی جریان سیاستهای خارجی اتخاذ شده از سوی دولت نهم در جهان بود . کشوری که نماینده ی آن بسیاری از هنجارهای بین المللی بر نمیتابد براستی جز انزوا چه انتظاری دارد ؟ غیر اخلاقی پنداشتن بسیاری از هنجارها ی غیر استعماری در روابط بین الملل توسط دولتمردان چند سال اخیر ما علتی بود که معلول آن اتخاذ سیاست هایی این چنین در روابط خارجی ایران بود . البته شایان ذکر است این مباحث در بستری از تفکرات شکل گرفته از توهم اینکه (( آنکه با ما نیست بر ماست )) مطرح میشود یعنی حتی ما میتوانیم پسوند غیر استعماری را از هنجارهای بین المللی جدا کنیم زیرا اساسا در روابط بین الملل هیچ هنجاری استعماری نیست . اخلاق گرایی های احساس آلودی که نه تنها خواهان آزادی خود از بندهایی موهوم است که صرفا در ذهن خودشان شکل گرفته که خواهان آزادی همه ی مظلومان جهان مانند ضعیر و کنگو ، چاد و . . . از این بند ها است . توهمی شایع در ایران که همه جای جهان را دربند قدرتهای استعمارگر احساس میکند جز ایران را .

باز هم تاکیدی بر این نکته که کم نیستند اتفاقات نا میمونی که بر پایه ی اخلاق گرایی سیاستمداران یا اخلاق گرایی مردم و یا حتی گرایش مردم به احساساتی شبه اخلاقی در عرصه ی سیاست ایران اتفاق افتاده . یکی از مهمترین این اتفاقات انحصار فعالیت سیاسی در حوزه ی تصمیم گیری به واجدان شرایطی که هم اخلاق گرا باشند و هم دیندار ( صرفا اسلام ) است ، چه بسیار اندیشمندانی در این حوزه ها بوده اند که چون اخلاق مدار ( اخلاق اسلامی ) نبودند سرنوشتی جز کناره گیری از این عرصه را نداشتند که شاید مهندس بازرگان از زمره ی مهمترین این اندیشمندان بود که در پی عواقب به اصطلاح حماسه ی فتح لانه ی جاسوسی ناچار به استفا شد .

تناقض مضحک اخلاق سیاسی در مردم سالاری دینی در آنجا به خوبی نمایان میشود که این فعل سیاسی برآمده از تفکر این عده که از چهارچوب صرفا دین خارج میشود برچسب لیبرالیستی به خود میگیرد و جلوه ای همانقدر طنز به خود میگیرد که اصلاح آزادی در چهارچوب . و اما دیدگاهی دیگر در ایجاد رابطه بین اخلاق و سیاست وجود دارد که که موضعی به نوعی متضاد با دیدگاه اخلاق گرایی در سیاست دارد و آن دیدگاه سکولاریستی است .

سکولاریسمی که البته در ایران به عنوان کفرگویی سیاسی ، سعی در جدایی مردم از دین ، نفوذ افکار بیگانه در سیاست ایران و . . . تعبیر میشود ( البته فقط توسط شبه روشنفکرانی مانند جناب آقای رحیم پور ازغدی ) . این جریان تفکری شکل گرفته بر بستر جدایی دین ( یا اصولا هر نوع تفکر انحصار گرا و منحصر شده به عده ای خاص ) و سیاست است . سکولاریسم با نگاه به دین به عنوان عالی ترین مرجع سعادت اخلاقی یا معنوی بشر ، سعی در جدایی آن از سیاست ( به اصطلاح عام بی پدر و مادر ) دارد که از شکل گیری بستر آلودگی دین توسط سیاست جلو گیری کند . اگر براستی سکولاریسم محدود کننده ی دین است پس چرا در کشوری مانند هلند که که با اتکا به سیاست ورزی های سکولاریستی آزادی های اجتماعی به معنای واقعی کلمه به اوج خود رسیده برای اولین بار در اروپا ساحل اختصاصی برای بانوان محجبه پدید آمد ؟ و اما کجاست ساحل بانوان غیر محجبه در ایران مردم سالار ؟

براستی در برهه ای از زمان که در دیگر سوی جهان متفکرانی مانند یورگن هابرماس دراندیشه ی طراحی ساختاری نوین از نظم سیاسی-اجتماعی با نام فراسکولاریسم هستند چرا ما هنوز در پی نفی و نه حتی بررسی این نگرش سیاسی هستیم ؟ راهکار اصلی سکولاریسم برای اتخاذ سیاست در چهارچوب خط قرمزهای رفتاری این است که به جای سیاسی کردن اخلاق ( اخلاق سیاسی ) سیاست را اخلاقی کنیم یعنی در گذار از مردم سالاری دینی به سکولاریم به نقطه ای برسیم که آنجا قائل به اصطلاح سیاست اخلاقی باشیم به جای اصطلاح اخلاق سیاسی . در ایران عموما روشنفکران سوسیال دموکرات معتقد به این نگرش رابطه ی اخلاق و سیاست هستند اما بی شک دیگر روشنفکران ما از جمله لیبرال دموکراتها و همه ی فعالان تحقق حقوق بشر در ایران نیز از این سیاست حمایت میکنند . رابطه ای که در آن کفه ی ترازو به نفع سیاست سنگینی میکند .

البته شایان ذکر است با توجه به تفکرات اسلامی و با استناد به آیات قرآن این نکته بسیار قابل توجه است که نه تنها این نگرش با تفکرات اسلامی مغایرت ندارد که از سویه ای خاص کاملا اسلامی است ، از سویه ای که خداوند متعال به گرویدگان به دین اسلام توصیه ای بسیار اکید درباره ی علم آموزی میکند که از طریق آن بتوانند در جهان دست به ترویج اسلام و توحید مد نظر اسلامی بزنند . براستی در جهان مدرن و پس از انقلاب صنعتی سیاست و اقتصاد در زمره ی علوم نگاشته شده اند تا به کی میخواهیم با آنان برخوردی کاملا غیر علمی و به اصطلاح هیئتی داشته باشیم ؟

در پایان جمله ای از ناپلئون : سیاست هیچ قلبی ندارد فقط مغز دارد .

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.