گفتاری در باب دگردیسی های اجتماعی در جوامع مدرن
( دگردیسی اینهامانها به ضد خود )
در جوامع امروز جهان امر دگردیسی مفاهیم اجتماعی و اینهمانهای فلسفی به ضد خود به امری اپیدمیک تبدیل شده است ، و این پروسه ی معنا سازی تا جایی پیشرفت کرده است که به نوعی حتی تصویری غیر حقیقی از ماهیت پیشرفت در اذهان کثیر افراد این جوامع پدید آورده است . اذهانی که صرف معنی یافتن پیشرفت را در اخلاق نقد به معنی خط بطلان بر هر تفکر ایدئولوژیک یافته اند . پاره گفتارهای این حقیر در این یادداشت صرف تبیین نشانه هایی از انحطاط شعار آزادی بخشی مدرنیته و نه تبیینی تبارشناسانه ی خود آن و همچنین توصیف دگردیسی آرمان آزادی به واقعیت اسارت در فرآیند های اجتماعی – سیاسی قرون گذشته است .
فرآیند هایی چون انقلاب های سیاسی و کارخانه های فرهنگ سازی که ساختار ذهنی جوامع درگیر این امور را تا سر حد نقد و نفی حقیقت تکثرگرایی پیش برد و جمعیت انسانی این جوامع را دچار مسخی سلسله وار و تنزلی جهش یافته به سربازان گمنامی کرد که پیشبرنده ی اهداف خالقان این فرآیند ها بودند . فرآیند هایی اجتماعی که سعی در دسته بندی آدمی به دسته هایی کرد که المانهای شناخت آنان محدود به شناخت عقل و یا حتی محدود تر یا به تعبیر بهتر صرف شناخت توسط عقل مدرن بود . ساخت صرفا نوع خاصی از انسان توسط کارخانه های فرهنگ سازی که به اصطلاح فرآیند متمدن سازی در وی نهادینه شده غایت شعار افسون زدایی از تفکر بشر مدرن بود . نکته ای که افزودن آن در این مبحث بیشتر ما را به سمت نگاه دقیق تر به فرهنگ مدرن و نه جهت گیری نسبت به آن یاری خواهد کرد این است که در بررسی لغت شناختی کلمات مدرن ، مدرنیسم ، مدرنیته و مدرنیزاسیون در زبانشناسی فلسفی باید این نکته را مد نظر قرار داد که مدرنیته جدای معنای متفاوتی که در متون فلسفی – اجتماعی دارد ، کاربردی تاریخ مآبانه در نیز در آن متن و در متن این حقیر ایضا داراست . بدین معنی که مدرنیته نه مفهومی به غایت فلسفی که مفهومی اجتماعی – تاریخی است که معرف تحول فکری در تاریخ بشر در قرون گذشته میلادی است . مفهومی که برای توصیف انقلاب وی برابر هر مفهومی که تطابق با عقل ساختار گرا ( گاها صرفا علم گرای ) وی ندارد به کار میرود که البته توجه به این نکته امری حیاتی در بررسی های فلسفی است . این نکته به صرف این بیان شد که اعتراضی به روشنفکرانی (؟) باشد که در به کار گیری اشتباه این لغات از یکدیگر سبقت میگیرند .
سالهای ابتدایی قرن گذشته میلادی در هاله ی توهمی از یافتن شاهراه خوشبختی در حال سپری شدن بود . ندای روشنگری صرف در باب یافتن حقیقت ناب – که بی شک فرض-پنداری این مقوله کفری در آیین عقل-گرایان بود – در هر کجا و ناکجای درگیر توسعه ی صنعتی طنین افکن شده بود . البته این ندای آزادی که اساسا بند آن هنوز در فرآیند نابودیش تلویحا نیز حتی مشخص نبود بعد از درنوردیدن فرانسه ، اسپانیا را نیز درنوردید بود . ندایی که سالها در گوش مردم اروپا چون زنگی صدا کرده و تصوراتی نیز از امر آزادی به آنان بخشیده بود که بی شک به تصور اکنون ما از قصاوت نزدیکتر است . بیرق افسون زدایی که شعاری شکل گرفته در بستری از افسانه ها بود در حال گردش در اروپا بود ، غافل از اینکه افسون زدایی از افسانه پارادوکسی منگوله وار در پی این بیرق است و همچنین نسبیت گرایی و کثرت گرایی امری بی معنا در نمایش تراژدی پیشرفت .
بعد از گذار از قرون 18 و 19 میلادی و پس از مرگ نیچه فرآیند مدرنیزه شدن ( کردن ) جوامع دارای این پتانسیل در قرن 20 وارد مرحله جدیدی شد . ضعف یا گاها عدم وجود فلسفه ی وجودی برای انجام فرآیند های نو سازی ( تخریب ) و نه مدرنیزاسیون که بل صرف تصویری غیر حقیقت گرایانه از آن در قرون گذشته ، موجبات تولید علم گرایی ( علم پرستی ) در جامعه روشنفکری اروپا شده بود . نزاع با این نوع از جهان بینی مرسوم سالها بود که حتی در بعد گسترده ی آن که اساسا نقد خود عقل که شامل قوه های درک علمی نیز بود آغاز شده بود . منظور از نزاع و نقدها ، نقد های وارد به فرآیند عینی کردن این تفکرات ( عقلگرایی ) در جهان واقع است و نه صرفا نقد خود عقل ( که سابقه ای بس طولانی دارد . ) . اما نقد ها در همینجا به اتمام نرسیدند . پیرو مباحث شکل گرفته در سالهای ابتدایی قرن گذشته ی میلادی در باب عقلانی کردن ( نقد عقلی ) هر چیزی در پس نام روشنگری و نتایج این امور چون صنعتی شدن فرهنگ و متعاقبات آن که مطمعنا شیء وارگی ابژه های انسانی اساسی ترین آن بود ، نقد هایی از سوی حلقه ی انتقادی موسوم به مکتب فرانکفورت مطرح شد که بی شک کتاب دیالیکتیک روشنگری مهمترین دست آورد این نقدها بود . اساس این کتاب که توسط تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر نگاشته شده دگردیسی امر روشنگری در جوامع مدرن بود . دگردیسی امر روشنگری در جوامع در حال توسعه و همچنین جوامع توسعه یافته بدین صورت شکل میگرفت که امر روشنگری در عین حذف تفکرهای غیر مستدل از دیدگاه عقلی ( عقل علم گرا ) در انتقاد از فرآیند مدرنیزاسیون و همچنین حذف چنین دیدگاه هایی از کلیه ی المانهای سازنده ی جوامع مدرن و باز کردن بندهایی بس فراوان از دستان بشر مترقی ، خود به نوعی دیگر در حال بستن بندهای دیگر بر همین دستان بود . بدین صورت که در عین گشودن فضایی متفاوت و جدید در نقد همه چیز ، در حال تخریب هر ساختار قابل شناخت متافیزیکی بود . به تعبیر دیگر چون به نوعی هر ساختار متافیزیکی شکل خود را پذیرفته ( چون فقط در این صورت دارای ساختار است ) دیگر نمیتواند کنش انقلاب درونی خود را حفظ کند یا به تعبیری بتواند بر ضد خود انقلاب کند پس قابل نقد است . تنها امری که قابل نقد نیست انتقاد است . روشنگری در فرآیند مدرنیزه کردن ، پیشرفت را صرفا چرخه ای از دگردیسی ها و بازیافت ها یافته که هیچ گاه نباید متوقف شود . هر توقفی نشانی ای از به وجود آمدن فضای نوینی در نقد است . آزادی بخشی به شیوه ی ناپلئونی و افسون زدایی به شیوه ی روشنگری در عین تفاوت های وجودی در امور فلسفی دارای نتایجی دقیقا یکسانند . دگردیسی اوامری چون آزادی بخشی و شیوه ی نوینی از زندگی محتوم به خوشبختبی ، به امر اسارت و بردگی انسان شیء واره روح نظام نوین جهان انسانی است .
شاید صرفا با تقابلی نسبیت گرایانه با آراء نیچه بتوان این امور را توضیح داد . نگاه به 2 اصل تفکر نیچه بطور توامان یعنی اراده ی معطوف به قدرت و بازگشت جاودان ما را در دو راهی انتخاب یکی از 2 اصل شبه متضاد وی قرار میدهد . خلاصی از این دو راهی انتخاب نگرشی نسبی گرایانه به این اصول است . در سالهای بعد از مرگ نیچه و دوران نقد آثار وی ، تفاسیر متعددی از آثار وی انجام شد . نقد این دو امر مهم که بی شکی المانهای اصلی سازنده ی اندیشه او بودند مفسران وی را دچار چالشی عمیف در فهم وی کرد . چگونه میتوان در عین قبول ناخودآگاهی که معطوف به قدرت است این نکته را پذیرفت که اساسا هیچ مطلقی در جریان نیست الا تغییر هر امر تمامیت خواه به ریشه ی خود که مطلقا شبیه آرمان اینچنین امری نیست . پس اینگونه ببینیم که مدرنیته در عین وجود تمامیت خواه خود که به نوعی جسمی تغییر یافته از روحی کهن الگوست ، در حال بازگشت به اموری است که از آنان گریزان بود است . و دقیقا به خاطر همین نکته اساسا کهن الگوست .
جستاری به کتابی تحت عنوان تجربه ی مدرنیته اثر مارشال برمن ما در تبیین این امر یاری خواهد کرد : وی در فصل اول این کتاب به عینیت یافتن ( نه تشابه ) پروسه پیشرفت در عصر مدرن ( مدرنیته ) تحت الگوی پیشرفت ( که بل فروشد ) دکتر فاستوس در کتاب تراژدی فاوست اثر گوته کبیر اشاره میکند . مارشال برمن با بررسی نشانه های ادعای این امر مخاطب را به سوی این نتیجه گیری میبرد که پروسه پیشرفت در عصر کنونی چون تراژدی فاوست پایانی دایره وار را طی میکند .
نشانه های توضیح تغییر اینهمانها به ضد خود در امور فلسفی و مسلما در همه امور نشانه هایی بس فراوانند که اشاره به همه ی آنان بی شک از عهده ی این حقیر خارج است . سعی این حقیر در رهیافتی پی نشانه هایی بود که عنوان این مقاله ( پاره گفتار ها ) را به نوعی تبیین کند .


